وداع با خانه پدری
آخرین روز اصلا دلم نمی‌خواست از آن عمارت جدا شوم. حسابی چند بار بالا و پایینش را کاویدم. تک تک آجرها و موزاییکها و در و پنجره هایش را یک شکم سیر از نظر گذراندم. نگاهم که به درختان باغچه افتاد یکهو دلم گرفت. غریبانه نگاهم میکردند. غم از وجودشان پیدا بود. برای آخرین بار سیرابشان کردم. اما چه فایده، میدانم! یاد آن سروده ارغوان افتادم: «،،، ارغوان بیرق گلگون بهار/ تو برافراشته باش/ شعر خونبار منی/. ...» و چه دردناک بود وداع با درختان!
وای آن گنجه های قدیمی؛ جای جعبه نخ و سوزن و بانکه های شیشه ای. تمامش بوی مادر میداد. درب گنجه کتابخانه پدر را در آن اتاق بالا چند بار باز و بسته کردم. لولاهایش از فرط خستگی صدای جیر جیر میداد. دریغا کو آن صدا که بگوید «احمد روغندان آنجاست!
وقتی فرش اتاقها را لول میکردم زمین گفت سلام. تازه فهمیدم چه میکنم. تازه فهمیدم اتاق بی فرش چه حکایت‌ها دارد. در گوشم میخواند: «بشنوید ای دوستان این داستان»!
عمارت جان را که ترک میکردم گفتمش من به خیر و تو به سلامت. مراقب خودت باش عزیزم. نگذار از پا بیافتی. در گذر زمان قد خم نکن. ایستاده و استوار بنگر به تلخیهای روزگار. تن بده به سرنوشت. مرا برای همیشه به خاطر بسپار. در آن گوشه قلبت جایی برایم باز کن. هرگاه دلت گرفت برو سراغش. مبادا فراموشم کنی. نکند در گذر زمان غریبه بیایم و من با انبوه خاطراتم تنها شوم. تو از من بزرگتری؛ تمام خاطرات من در اینجا بخشی از خاطرات تو هم هست..
برای همیشه به یادت خواهم بود. تو هم به یاد من باش. من رفتم، اما تو بمان، تو بمان ای یادگار غمگین اعصار. راوی قصه های شیرین و تلخ.
با تمام وجودم می‌بوسمت. این بوسه را هیچگاه از یاد مبر. به سلامت عزیزم. به امید دیدار، اما .... .
از خانه که خارج میشدم آن شعر ارغوان رهایم نمی‌کرد. در گوشم همچنان میخواند:
«ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد.
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.... »
جمعه، آخرین روزهای تیر ۱۴۰۴