خرید بک لینک
درآمدی انتقادی به سنت کتابشوییاحسان راسخی*نشان تجارت - صحنه‌ای را در ذهن خود مجسم کنید آنهم در این عصر کتاب و کتابت که شخصی به دلیل صوفی-گری در خانه خود مراسم کتابشویی راه بیندازد؛ در روزی مشخص، همه کتاب‌های شخصی خود را که از چند هزار تجاوز می‌کند، چه آن‌هایی را که خودش نوشته و چه آن‌هایی را که به قلم دیگران طی سال‌های متمادی خریده و خوانده است، در مراسمی در مقابل چشم اطرافیان و چندین دوربین فیلمبرداری به آتش بکشد و یا اینکه در باغچه حیاط خانه خود جمله آن کتاب‌ها را در زیر تلی از خاک دفن کند وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

مرگ بی سانسور!احمد راسخی لنگرودیعصر یکی از آخرین روزهای اسفند 1403 رفتم سراغ کتابفروشی­های جلوی دانشگاه؛ در پی شکار مرگ! یعنی کتاب­هایی که درباره مرگ نوشته شده است. پس از کلی پرسه­زدن­ها در راسته بازار کتابفروشی­ها، سروکارم با یکی از کتابفروشی پرآوازه افتاد. حالا کدام کتابفروشی بماند، نامش چندان مهم نیست. این کتابفروشی روزگاری برای خود بروبیایی داشت و مشتری از سر و کولش بالا می‌رفت. اما در آن روز جز من، مشتری­ای آنجا نبود. انگار خاک مرده پاشیده بودند؛ مثل اکثر کتابفروشی­ها سوت و کور بود. آن دوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

احمد راسخی لنگرودیدر طلب وصل دوستجای تعجب نیست اگر در این عصر ارتباطات، کسی پیدا شود و بگوید من دوست واقعی ندارم جز به تعداد انگشتان یک دست! یا بگوید من در خود رغبتی به داشتن دوست و نشست و برخاست با او نمی‌بینم. در این بین ممکن است کسی هم نبودن دوست خوب را بهانه کند و به زبان بیاورد: «چطور به دلم بنشیند وقتی نزدیکترین دوستانم این‌قدر با من بیگانه‌اند و درکی از وضعیت من ندارند؟ مرا چه کار با این دوستان سمّی!» اصطلاحی که این‌روزها در میان جوانان کمابیش رایج است! در روزگار ارتباطات دیجیتالی، کم هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

کتاب در دست چاپکتاب خاطره‌های نفتی: سی سال با صنعت نفت در ایرانپشت جلد:اين پاره یادداشت‌ها از ميان آن سه «خ»- «خاطرات» و «خيالات» و «خرافات» – اگرچه عنوان خاطرات را به خود گرفته است و نه خيالات و نه خرافات، اما فقط خاطرات نيست؛ بسا توصيفاتی است كه از زاويه ديد نگارنده در لابه‌لای خاطرات، جامۀ نوشتار به خود پوشيده و در اين دفتر مجال طرح يافته است. اگر قدری تلخ و تند و گزنده می‌آيد، به‌ عمد نبوده است؛ با كمال تأسف بايد گفت نگاهی است كه از دل واقعياتِ فروخفته در جای جای سازمان‌های اداری منشأ می‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

کامشاد؛ مترجم بزرگ روزگار مااحمد راسخی لنگرودی«عصر رفتیم منزل شاهرخ مسکوب و نشستیم به خواندن تاریخ بیهقی... و سیاست‌نامه، شاهنامه، خمسه نظامی و امثالهم از کتابخانه ابوی...» این سخنان حسن کامشاد است، از مترجمان بزرگ روزگار ما. کسی که هیچ گاه از نوشتن دست برنداشت و همیشه برای تسکین دل خویش می‌نوشت؛ حتی در پیرسالی؛ در هشتاد و چند سالگی نیز به گفته خود، خود را نویساند و آماده به یراق با سرمایه قلم خاطره‌های رسته از فراموشی که سالیان سال در کنه ذهن او خفته بود، با عنوان «حدیث نفس» به رشته تحریر آورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

وداع با خانه پدریآخرین روز اصلا دلم نمی‌خواست از آن عمارت جدا شوم. حسابی چند بار بالا و پایینش را کاویدم. تک تک آجرها و موزاییکها و در و پنجره هایش را یک شکم سیر از نظر گذراندم. نگاهم که به درختان باغچه افتاد یکهو دلم گرفت. غریبانه نگاهم میکردند. غم از وجودشان پیدا بود. برای آخرین بار سیرابشان کردم. اما چه فایده، میدانم! یاد آن سروده ارغوان افتادم: «،،، ارغوان بیرق گلگون بهار/ تو برافراشته باش/ شعر خونبار منی/. ...» و چه دردناک بود وداع با درختان! وای آن گنجه های قدیمی؛ جای جعبه نخ و سوزن وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

آخرین دیدار با دیده بان شفافیت و عدالتاحمد راسخی لنگرودیدکتر احمد توکلی رئیس سازمان مردم نهاد دیده بان شفافیت و عدالت هم رفت. او رفت، اما نامش در اوراق کتاب تاریخ انقلاب اسلامی ماندگار خواهد بود.شخصیتی راستین بود، چنان که تربیت راستین نیز دیده بود. » «صداقت» و «سادگی» همه آن چیزی بود که در شخصیت او آشکارا دیده میشد. به مناصب سیاسی هم که رسید همچنان این دو ویژگی با او بود. هیچگاه مناصب سیاسی او را فریفته خود نکرد. نه آن دورانی که نمایندگی مجلس را به عهده داشت و نه آن دوران که سکاندار وزارت کار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

آب و فلسفهاحمد راسخی لنگرودیدر نظام تعلیمی به ما آموختند آب ترکیبی است ساده از عناصری چون هیدروژن و اکسیژن.‌ قالب فرمول هم به آن دادند و توصیه کردند چنین بنویسیم: H2O. این فرمول را در همان دوران آنقدر نوشتیم و گفتیم و شنیدیم که اساساً ملکه ذهنمان شد و جزء جدایی­‌ناپذیر ذهنمان درآمد. همه آن فرمول‌های شیمیایی که زمانی خوانده و در شب امتحان به ذهن ­سپرده بودیم همچون: اسید سولفوریک و اسید استیک و اسید نیتریک، سولفات سدیم، سولفات منیزیم، و … کمابیش از یادمان رفت، اما خوشبختانه این فرمول آب هنوز از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

خاطره‌های نفتی: ترجمان روزگار سپری شدهکتاب «خاطره‌های نفتی» نوشته احمد راسخی لنگرودییکی از موضوعات نسبتاً جذاب و خواندنی که در دنیای کتاب به چشم می‌­خورد موضوع خاطرات شغلی است، توسط کسانی که دستی در نوشتن دارند و شوق آن را دارند که گذشته کاری خود را پیش چشم آورند. خاطره‌­نویس کار خاصی نمی­‌کند جز اینکه با نوشتن می­‌خواهد به بازنگری گذشته کاری خود پرداخته و دیگران را از وقایع آن باخبر سازد؛ گذشته‌­ای که بخشی از هویت و شناسنامهٔ شغلی نویسنده را تشکیل می‌­دهد.برخی از این کتاب­‌های خاطرات آنقدر خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 18:26

همسایه کتابخوان مااحمد راسخی لنگرودیهمسایه روبرویی ما بود. مردی نسبتا پیر سر به زیر که کمتر در کوچه و خیابان آفتابی میشد. روز و شبش در چاردیواری خانه میگذشت. گهگاه از پنجره شمالی چشمم بیاختیار به اتاقش میافتاد. پرده پنجرهاش انگار اضافی بود. چهار فصل سال جمع بود. ابایی نداشت از اینکه از اطراف دیده شود. نشان میداد تک و تنهاست. اصلا ندیدم کسی وارد خانهاش شود. روزگار را با برنامههای مرتب و تعریفشده خود میگذراند. بیشتر مواقع او را در حال مطالعه میدیدم، به صورت درازکش و بر روی تخت، عمود بر پنجره. نشان میداد خوانندهای کاملا افقی است! گاهی هم مینشست پشت میزی پر از کتاب دقایقی مینوشت. اما چنانکه گفتم بیشتر افقی میخواند.صبحهای خیلی زود میآمد روی بالکن و یکراست میرفت سراغ قفسهای قناری که بر تن دیوار آویزان بود. با زبان ما آدمها با قناریها حرف میزد: «سلام. صبحتان بخیر. چطورید؟ً! برایتان خوردنی آوردم. یک شکم سیر بخورید. روز خوبی را برایتان آرزو میکنم.» آنها هم با بالا و پایین رفتن و صدای چهچه خود به حرفهای پیرمرد واکنش نشان میدادند. به نظرم تعداد قناریها دو جفت میشدند. هر جفت در یک قفس. پیرمرد دقایقی خود را با آن قناریها مشغول میداشت.عجلهای هم برای این کار نداشت. با آرامش کامل قفسشان را تمیز میکرد. استوانه آب و ظرف غذایشأن را پر میکرد. میایستاد و محو تماشایشان میشد. پس از آن نوبت صبحانه خودش فرامیرسید. میرفت آشپزخانه برای خوردن چاشت صبحگاهی. دقایقی بعد همان کار هر روزهاش را به عبارت خواندن و نوشتن تکرار میکرد.باری، هر روز او را در همین وضعیت میدیدم. به ندرت پیش میآمد برای خرید یا پیادهرویِ عصرگاهی از انزوای سرسختانهاش بیرون بیاید. حداقل من نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 11:15

احمد راسخی لنگرودیدر طول تاریخ نشر از آثار گرانسنگی میتوان نام برد که به علل و اسبابی گم شده یا از بین رفتهاند. آثاری نفیس و ارجمندی که هر یک به سهم خود میتوانستند به منزله درخشانترین یادگارهای نامآوران تاریخ و بزرگان اندیشه، برگ افتخار و سربلندی برای فرهنگ این مرز و بوم بیافریند و سرمایههایی پُرقدر و نشان برای خیل فرهنگدوستان و پژوهشگران به ارمغان آورند. دریغا، جایشان امروزه در کتابخانهها خالی است. روزگاری هر یک برای خود جهانی بودند و چون خورشید به اطراف پرتو میافشاندند؛ دریغا که به عللی مفقود شدند. حال آنکه میتوانستند همچنان باشند و جاودانه بر بام اندیشه آیندگان بتابند و عطش جویندگان دانش را سیراب گردانند. پارهای از این آثار اگر میماندند و در دسترس محققان قرار میگرفتند همچون نگین بر تارک فرهنگ و ادب پارسی میدرخشیدند؛ صد افسوس جای این نگینهای گرانسنگ در حوزه نشر برای همیشه خالی است. دریغا که تنها یاد و نامشان در ذهنها باقی است.از جمله آثار فرهنگی ما ایرانیان که تیغ تیز حوادث بر تن آن نشست و بر اثر آن دیگر قدرت ایستادن نیافت، از هرچه که بگذریم از آثار مورخ و ادیب نامدار و برجستهای چون ابوالفضل بیهقی، مورخ و نویسنده ایرانی در سده چهارم و پنجم هجری نمیتوان گذشت؛ كسی كه با قلم قدرتمند و استوار خود آمده بود تا «داد تاریخ را به تمام بدهد» و تاریخ پایهای بنویسد و بنایی بزرگ افراشته گرداند، «چنان كه ذكر آن تا آخر روزگار باقی ماند».[۱]زهی تاسف که بخشهایی از آثار این دبیر محتشم و شخصیت نامآور تاریخ چونان دفینهای بهاءدار و ارزشمند در کوران تلخ حوادث و دالانهای پُرپیچ و خم تاریخ، بیرحمانه به كام مرگ رفت و آیندگان را برای همیشه به حسرت و آه نشاند. اثری كه به عنواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: جمعه 12 مرداد 1403 ساعت: 5:15

احمد راسخی لنگرودیگاهی اوقات هوس میکنم کتابهای قدیمیام را یک بار دیگر مرور کنم. همان کتابهایی که همنشین دوران جوانیام بودند. تمام جوانیام با آنها سپری شد. هنوز برخیشان را در کتابخانه خود دارم و البته برخیشان را هم نه. هر وقت چشمم به یکی از آنها میافتد من بیجان و قدیمیام پررنگ میشود. حیث تاریخیام عجیب به کار میافتد. از شما چه پنهان گاهی هم وقتی میبینمشان آرزوی رویدادهای گذشته را میکنم. دلتنگ آن زمانها میشوم. مثل خیلیها مغزم تمایل دارد همه آن روزها را با تمام تلخیهایش رمانتیک کند و بنشاند در ویترین تماشا. راستش با یادآوری خاطرات گذشته احساس گرما میکنم. هویتم را از این طریق به دست میآورم. دیدن تصاویر گذشته حالم را خوب میکند؛ احساسی غمانگیز همراه با شادی. حتما میگویید جای یوهانس هوفر آن پزشک سویسی خالی که در چنین مواقعی یک انگ نوستالژی بر تو بچسباند! همینطوره. هیچ بعید نیست داروی خوراکی هم برایم تجویز کند! چه کنم شاید این خصوصیت پیری است که میخواهد همه چیز گذشته را با چشم رمانتیک نظر کند و از گذشته عصر طلایی بسازد.هنوز یکی از این کتابهای قدیمی را باز نکرده مشتی خاطرات قدیمی به طور سایه روشن میریزد توی ذهنم. خاطراتی که مرا با خود میبرد به چند دهه گذشته. به آن دورانی که همه اعضای خانواده در خانه حضور داشتند. خانه پر از سر و صدا و رفت و آمد بود. آن خاطرات شبهای بمبارانهای هوایی تهران و قطعی برق و شنیده شدن صدای آژیر ممتد در رادیو. حضرت مستطاب برق که پس از چند دقیقه خاموشی سر و کلهاش پیدا میشد انگار برای ما یک دنیا شور و هیجان میآورد. اعضای خانواده در صحن خانه به جنب و جوش میافتادند. زندگی از سر گرفته میشد. پنداری سالهای سال در خاموشی بودیم و حالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:11

تصویری از یک اثر شکوهمند هنریاحمد راسخی لنگرودیهفتاد کیلومتری جنوب شرقی ساری را که طی کنی با شهری روبرو میxadشوی موسوم به «کیاسر» که در بافت قدیمیxad اش شماری از خانه xadها رنگ و بوی تاریخ میxadدهند؛ با دیوارهایی کاهگلی و سقفxadها و درها و ایوانxadهایی تماما چوبی. اما در میان این خانهxad های قدیمی، خانهxad ای را در حال عرض اندام میxad بینی منحصر به فرد که در هیچ جای دیگر نمونهxad ای از آن دیده نمیxadشود. باید دق الباب کرد و به اندرونی رفت تا نظارهxad گر زیباییxad اش بود.امتیاز این خانه شخصی اما نه به خاطر قدیمی بودنش و داشتن تنور نان و گلهای زینتی حیاط و اتاقxadهای متعددش، بلکه آنچه که این خانه را ممتاز کرده و در قد و قامت موزه نشانده است سقفxadهای فوقxad العاده هنری است که بر باشندگانش سایه میxad اندازد. یگانه سقفxadهای هنری را در این خانه میxadتوان به چشم دید که تماما از ایدهxad ها و احساسات پاک خالقش مایه میxadگیرد. سقفxadهایی که هر بینندهxad ای را به اعجاب وامیxadدارد، و همین نوع سقفxadهاست که این خانه را به خانه انس تبدیل کرده است.فقط کافی است در نقش بازدیدکننده زنگ خانه را فشار دهی و دقایقی را میهمان این خانه شوی، در اینجاست که با استقبال گرم میزبان مواجه خواهی شد. این دختر صاحبخانه نرگس رضایی است که در نقش راهنمای موزه با بیانی احساسی و سرشار از اطلاعات ریز و درشت، زبان به توصیف عشق و علاقه پدر در خلق این اثر هنری باز میxadکند. چندان که حیرت میxadکنی و درمیxadمانی از این همه عشق آسمانی که علیرضاخان رضایی کلانتری با همیاری همسرش حاجیه خانم گلنساء طی سی سال در سقف اتاقxadها از خود متجلی ساخته است.سر سوزن ذوقی کافی است که ترا جذب این اثر ارزشمند هنری کند، چندان که گذر زمان را احساس نکنی و همینطور ایستاده چشم به سقف اتاقxadها بدوزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:11

احمد راسخی لنگرودیبه گمانم کمتر کسی است که در تهران باشد، اما راستهبازار فرهنگی این کلانشهر را در جلوی دانشگاه تهران ندیده باشد. به قول کریم امامی: يکي از متراکمترين بازارهاي کتابفروشي جهان را در اینجا میتوان دید.۱ پیادهرویی است متفاوت با همه پیادهروهای سطح شهر؛ مملو از انواع کتاب، از قفسه و ویترین کتابفروشی گرفته تا کتابهایی ریخته بر کف آسفالت و خوابیده بر روی میز کنار خیابان. این پیادهرو گذرگاهی است برای خرید کتاب و گشت و گذار کتابشیفتگان، روشنفکران، شخصیتها و ناموران فرهنگی پایتخت. در این گذرگاه، گاه و بیگاه تک و توک قلمu200aبهدستانی را میتوان دید که در این محل شلوغ و نه چندان عریض، با گامهای کوتاه و بلند در پی کتابی، کنجکاوانه چشم به قفسه کتابفروشها میافکنند. این گذرگاه ویترینی است جذاب از انواع و اقسام دیدنیهای فرهنگی. هر کسب و کاری که در حوزه نشر و چاپ بتوان تصور کرد، در اینجا دیده میشود. از این جهت نمایشگاهی است تمامعیار برای اهلش، بسته به اینکه چه بخواهد. در اینجا تنها فروشگاههای کتاب نیستند که چشم مشتریان را مینوازند، دستفروشانی نیز دیده میشوند که با آوای بلند فرهنگی مشتریان خود را فرامیخوانند؛ آنانی که کتابهای قدیمی و دست دوم را در قیمتهای مختلف در کنار خیابان ریختهاند و به فروش میرسانند. این فقط بخشی از جلوههای این بازار فرهنگی است.فروش کتابهایی با چاپ «دیجیتال» یا «افست» بخش دیگر اینجاست؛ آنهم با تخفیفهای خیلی زیاد، غالباً پنجاه یا شصت درصد! پس چه شگفت که برخی از اینان سرشان شلوغتر از فروشگاههای کتاب باشد. بر تن هر یک از کتابهای چاپ دیجیتال یا افست، جلدی نایلونی پوشاندهاند و کنار هم روی میزی چیدهاند تا در چشم مشتری زیبا جلوه کند. اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 13:11

ناجی کتاباحمد راسخی لنگرودیتصور کنید بزرگترین کتابخانه یک کشور بر اثر تاخت و تاز دشمن، یک آن دود شود و برود به هوا. در این صورت چه حالی به مردم آن سرزمین دست میدهد و چه درد و دریغی در دلها با خود به همراه میآورد! آنهم کتابهایی که بیشتر آنها نسخههای خطی است و نمونهای برای خیلی از آنها نیست. این حادثه آنقدر اندوهبار است که اگر همه مردم آن کشور تا مدتها پرچمهای بزرگ و کوچک عزا جلوی خانهشان نصب کنند و هر ساله یک روز را به یادش سوگوار باشند جای شگفتی و حیرت ندارد.الغرض؛ در تاریخ نوشتهاند: در حمله لشکریان مغول بسیاری از کتب پارسی که در ایران، به ویژه در خراسان و ماوراءالنهر نوشته شده بود به سادگی نیست و نابود شد. خاصه، هزاران کتاب با تخریب بیت الحکمه، کتابخانه و مرکز علمی دوران طلایی اسلام در بغداد و یکی از بزرگترین کتابخانههای جهان در آن روزگار، توسط لشکریان مغول به آب افکنده شد، تا جایی که گفته شده «آب رودخانه دجله با خون قربانیان و جوهر کتابها به رنگهای قرمز و آبی درآمد». در همین رابطه شاعر شیرین سخن سعدی مرثیهای دارد بدینقرار:وَقَفتُ بِعَبادان اَرقبُ دِجلَةکَمِثلِ دَم قان یَسیلُ اِلی البَحرِیعنی در آبادان ایستادم و دجله را دیدم که خون به دریا میریخت. شاید در این گفته اندکی اغراق باشد، اما هرچه هست «بیهوده سخن به این درازی نبود.» لابد چیزهایی در این وسعت بوده که اینچنین در تاریخ جایی برای خود باز کرده است.حال چقدر خاطرهانگیز است هنگامی که آن مواریث فرهنگی غلطان در امواج آب رهسپار کوی عدم میشود و همه رهگذران شاهد زنده این رود خونیناند، رهگذر کتابدوستی پیدا شود دست در آب کرده و یکی از آنها را بیرون بکشد. یعنی کتابی را که میرفت برای همیشه در تاریخ محو شود از مرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش باقریان تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 19:32

صفحه بندی