
همسایه کتابخوان مااحمد راسخی لنگرودیهمسایه روبرویی ما بود. مردی نسبتا پیر سر به زیر که کمتر در کوچه و خیابان آفتابی میشد. روز و شبش در چاردیواری خانه میگذشت. گهگاه از پنجره شمالی چشمم بیاختیار به اتاقش میافتاد. پرده پنجرهاش انگار اضافی بود. چهار فصل سال جمع بود. ابایی نداشت از اینکه از اطراف دیده شود. نشان میداد تک و تنهاست. اصلا ندیدم کسی وارد خانهاش شود. روزگار را با برنامههای مرتب و تعریفشده خود میگذراند. بیشتر مواقع او را در حال مطالعه میدیدم، به صورت درازکش و بر روی تخت، عمود بر پنجره. نشان...
ادامه مطلب