
احمد راسخی لنگرودیانزلی؛ شهر مرداب و باران و دریا. یازدهمین روز را در این شهر تجربه میکنم. در طول این مدت خواندم و نوشتم و گاه گاهی گامی در دشت و ساحل دریا.اسب دیدم. مرغ دیدم، و ماکیان دریا. ماهی ای دیدم در محبس خشکی رقص مرگ میکرد. لک لکی دیدم مرده، و عمارتی که سخت بوی تاریخ میداد؛ در حیاطش آسمان بود، حوض بود، ماه بود، ستاره بود، تنابنده نبود اما. پناهش «هو» و «صبایوت» و «یهوه».من حجم تنهایی خودم را دیدم و آن معمای آدم در قصه هبوط و تجربه بلند خلوت که دنبالش می دویدم، .حالاتی آمد و رفت؛ ساعاتی ش...
ادامه مطلب