راسخي لنگرودي

متن مرتبط با «غروب» در سایت راسخي لنگرودي نوشته شده است

غروب یک روز بارانی

  • نیلوبلاگ

    غروب یک روز بارانی... داخل حیاط که شدم مثل همیشه دو سه بار صدایش کردم: مامان، مامان، من آمدم. جوابی نیامد. کفشهایم را از پا درآوردم، بار دیگر بر زبانم رفت: مامان، مامان و باز هم این موج سکوت بود که مرا میزبانی میکرد. با خودم گفتم: خوابیده شاید؟! او که هیچوقت خوابش اینقدر سنگین نبود! نکند...! با ترس و لرز سه چهار قدم که برداشتم داخل اتاق بودم. درست روبروی همان تخت همیشگی، مماس دیوار، کنار بخاری. اما کو آن تخت؟! اینجا که تخت بود! یک لحظه به خودم آمدم، تازه فهمیدم...! اما نه، اصلا این سکوت را باور ...

    ادامه مطلب
  • غروب مادر

  • نیلوبلاگ

    پاییز بود آن شب. هوا بارانی بود. کمی باران میxadآمد، اندکی بعد قطع میxadشد. مثل نفسxadهای مادر در واپسین ساعات عمر. با چشمانی بسته و دهانی باز، یکهو صدای نامفهومی از او شنیده میxadشد. شهادتین جاری میxadکرد گویا. با کمی دقت میxadشد حدس زد این را. شاید هم همان عبارت عیسی را با خود زمزمه میxadکرد: «ایلی ایلی لماسبقتنی». الهی الهی مرا چرا رها کردی؟! و شاید هم کسی را میxadخواند. مرگ بود که آن را میxadخواند؟! یعنی از او میxadخواست که او را هر چه زودتر ببرد؟ مثل این سالxadها که سایه به سایه این فرشته ن...

    ادامه مطلب