
مرگ بی سانسور!احمد راسخی لنگرودیعصر یکی از آخرین روزهای اسفند 1403 رفتم سراغ کتابفروشیهای جلوی دانشگاه؛ در پی شکار مرگ! یعنی کتابهایی که درباره مرگ نوشته شده است. پس از کلی پرسهزدنها در راسته بازار کتابفروشیها، سروکارم با یکی از کتابفروشی پرآوازه افتاد. حالا کدام کتابفروشی بماند، نامش چندان مهم نیست. این کتابفروشی روزگاری برای خود بروبیایی داشت و مشتری از سر و کولش بالا میرفت. اما در آن روز جز من، مشتریای آنجا نبود. انگار خاک مرده پاشیده بودند؛ مثل اکثر کتابفروشیها سوت و کور بود. آن دو...
ادامه مطلب