راسخي لنگرودي

متن مرتبط با «این» در سایت راسخي لنگرودي نوشته شده است

شرح این مجلس!

  • نیلوبلاگ

    احمد راسخی لنگرودیروزی بر حسب اتفاق، در مجلس جمعی از نویسندگان حضور یافتم. مجلسی بود نسبتا از سرشناسان و نامآوران قلم که گهگاه دور هم گرد میآمدند و در مسائلی چند گپ و گفت میکردند. در آن مجلس، پراکنده مباحثی بر سر زبانها رفت و حرفهایی در اطراف موضوعات متفرق زده شد. از میان انبوه موضوعات، موضوعی گُل انداخت و اسباب توجه و تأمل همگان شد. موضوع پیرامون اتفاقات در حوزه قلم و احوالات قلم در این روزها دور میزد. کمابیش نویسندگان حاضر در مجلس به نمونههایی از این اتفاقات و احوالات اشاره داشتند که نسبتاً در...

    ادامه مطلب
  • چرا در این خیابان کتابفروشی پیدا نمیشود؟!

  • نیلوبلاگ

    در دنیای امروز که فضای مجازی و شبکههای اجتماعی در تمام زوایای زندگی ما نفوذ کرده و می-رود چون لشکری قدرتمند همه ذهن و ضمیر ما را در اشغال خود درآورد، داشتن دغدغهای به نام کتاب کاغذی شاید برای برخی شگفتانگیز هم باشد.«یادداشتهای یک کتابباز!»نوشته: احمد راسخی لنگرودیناشر: همرخ؛ چاپ اول، پاییز 1402200 صفحه، 165000 تومان****در دنیای امروز که فضای مجازی و شبکههای اجتماعی در تمام زوایای زندگی ما نفوذ کرده و می-رود چون لشکری قدرتمند همه ذهن و ضمیر ما را در اشغال خود درآورد، داشتن دغدغهای به نام کتاب کاغ...

    ادامه مطلب
  • نویسنده این کتاب منم!

  • نیلوبلاگ

    احمد راسخی لنگرودی، گروه کتاب الف، ۱۰ شهریور ۱۴۰۱امان از عوضیگرفتنهای آبروبرانداز! همینطور در خیابان میروی شباهت چهره تو را به اشتباه میاندازد؛ فکر میکنی این کسی که روبرویت قرار گرفته دوستته؛ همان دوستی که سالها پیش به دنبالش میگشتی و برای پیدا کردنش دوندگیها کردهای؛ با هیجان سلام میکنی و حسابی گرم می-گیری، هر چه با احساس جلو میروی جواب دلخواه نمیگیری!امان از عوضیگرفتنهای آبروبرانداز! همینطور در خیابان میروی شباهت چهره تو را به اشتباه میاندازد؛ فکر میکنی این کسی که روبرویت قرار گرفته دوستته؛ هما...

    ادامه مطلب
  • این زنده یاد!

  • نیلوبلاگ

    احمد راسخی لنگرودی، گروه کتاب الف، ۲۸ شهریور ۱۴۰۱، ۱۳:۱۴ 4010628083سالها پیش به اتفاق دو تن از دوستان رفته بودم ترمینال مسافربری. بعد از پایان سه روز تعطیلی، ترمینال مملو از مسافر بود؛ همه در انتظار اتوبوس بودند. هر نیم ساعت سر و کله یکی دو اتوبوس پیدا میشد.سالها پیش به اتفاق دو تن از دوستان رفته بودم ترمینال مسافربری. بعد از پایان سه روز تعطیلی، ترمینال مملو از مسافر بود؛ همه در انتظار اتوبوس بودند. هر نیم ساعت سر و کله یکی دو اتوبوس پیدا میشد. اصطلاح «یک کلاغ و چهل قلندر» را در اذهان زنده میکر...

    ادامه مطلب